تبليغاتX
ஜحباب کــــــــــوچک دلتنگی...ஜ


ஜحباب کــــــــــوچک دلتنگی...ஜ

بی قرارم ، مــــــــــن قرارم راکجا پیدا کنم؟!؟

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند!

نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 88/08/11 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

پلکهاي مرطوب مرا باور کن ، اين باران نيست که ميبارد

 
نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 88/07/13 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


یادته... ؟   تو یه مسافر بودی...یه مسافر خسته دنبال یه خلوت امن   

دل منم یه خلوت امن بود چشم به راه یه مسافر...

تو این خلوت امن لونه کردی  گرم شدی.... آروم شدی

و بدون اینکه بفهمی بودنت برام عادت شده...

دور و دورتر شدی...

روزایی که آغوشم نیازمند حرم نفسهات بود و دلم چشم انتظار مرهم دستات

نه از گرمی نفسهات خبری شد و نه از مرهم دستات...

حالا یه پیله خاکستری دور خودم و تنهایی هام کشیدم...

و دارم آروم آروم توی انزوای محض فراموش میشم...

این پیله رو دوست دارم...

چون می دونم دیگه هیچ مسافری سراغ یه پیله خاکستری نمیاد...

نمی خوام که بیاد...

نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 88/06/10 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 88/04/18 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 

انگار زمین و زمانو به هم دوختن

 آفتاب بیرون از مدار زندگی و

 در سایه ابرهای تنهایی و غربت گم شده!

خدایا

بلند بلند نفس میکشم

 اما باز هوا هم انگار سمی شده و دارم خفه میشم!

چرا دست محبت این و اون تاریکی چتری در میان ظلمت تنهاییم شده!


گفتم از تاریکی و ظلمت میترسم!

گفتم دیگه نذاری آفتاب گم بشه!

اما...

 

نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 88/04/13 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 

غريب است دوست داشتن

وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن

... وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد

ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛

به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر

تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه

((به گوشمان خوانده شده‌اند))

نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 88/03/15 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 

درست است که در عالم بی عقلی میتوان راحت زندگــــی کرد

اما ایا خودت این راحتی را برای بنده ای که اشرف مخلوقات باشد میپسندی؟

 

نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 88/03/07 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

؟

 

به هر کجا که روم،

در دل،

در ذهن،

در خاطره،

هر کجا و

 در همه حال...

ماندگار می نگارمت.

 

 

نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 88/02/26 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀



آن هنگام که تاب زیستن در خلوت دل از کف دهید ، زندگانی در لبهایتان جاری شود . و صدا ، موسیقی دلنوازی ست که بدان ، اوقات گذرانید و دل ، خوش دارید .

اما به ترنم این گفتار نیمی از اندیشه تان معصومانه مقتول گردد .

که تفکر ، شاهین ملکوت است و در قفس کلام ، بالهای خود را شاید که بگشاید ، اما پرواز نتواند.

  خلیل جبران

نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 88/02/11 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

سال نو...

بگذارید راه را از یاد نبـــــرم

گامــــــها را،

سـنگــــــها را

جاهای باقی مانده را

مــــن قبلا در اینجا بوده ام

و باز در اینجا خواهــــــم بود.

 

سال نو مـــــبارک.

 

نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 87/12/30 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

گوش کن .... می شنوی؟! صدایه بارونو می گم.

عاشق این هوام!!!

 

ابریِ ابری!!

 

بوی خاک....

 

صدای باد.....

 

و بعدشم،قشنگترین صدای دنیا،یعنی بارون...

 

نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 87/12/27 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

نو بهار است ، ولی غمگینم !

نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 87/12/25 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


نه تو می مانی.....

نه اندوه.....

و نه هیچ یک از مردم این آبادی.....

به حباب نگران لب یک رود قسم.....

و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت...

غصه هم نخواهد ماند...

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند....

لحظه ها عریانند......

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز...

من به تو دلخوشم و تو به من سرخوش باش.

 

نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 87/12/08 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

جدایی!!!

 جدایی حسرت دل آدمهاست شاید بشه گفت
درد عشق, غم غربته, این چیزیه که دل آدمهارو می سوزونه 
برخلاف همه که می گن عشق
دوست داشتن,رسیدن,وصل شدن و... است
من می گم عشق
نفرت,دورشدن,بریدنه

حتماً می گی چرا؟
نفرت چون بعداینکه عشق رو می فهمی از خودت متنفر می شی
که چرا دیر فهمیدی
نرسیدن به خاطر اینکه عشق یه راهیه که هرچی می ری نمی رسی
یعنی پایانی نداره و بی نهایته

 بریدن واسه اینکه

 اگه کسی بخواد عشق رو بفهمه باید از خودش ببره
ولی بدون عشق نفس کشیدن هم دشواره

 

نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 87/12/06 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 

وارد باغ بزگی شده ام 

که در آن شاپرکی در میان تارها

از تکاپو دست برداشته است

رود بی آبی جریان دارد!

تک درختی می بینم

که به پیچک می گوید:« برو از جای دگر آویز»

لحظاتی به تماشامی ایستم........

هدهدی می بینم

خسته از شنیدن اندرز

فکر می کند.

پر و بالش را باز می کند

و از اینجا می رود.-)

من هم،

من هم می روم،

می روم تا که به شاعر بگویم ،

که چرا دلهای درختان سنگ است؟

و چرا می گویند باغ اشعار پر

 از احساس است؟!!!!

 

 

نویسنده: kiana ׀ تاریخ: 87/12/02 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀